|
غافله نور همیشه یادمان باشد که زندگی پیمودن راهی برای رسیدن به خداست
| ||
|
خدایا بالاتر از بهشت هم داری؟ برای زیر پای مادرم می خواهم! مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادرم! چه خوب شد که تو هستی! و چه خوب تر شد که تو در کنارمی! با بودن تو کلمه ی ((بودن)) معنا پیدا میکند ... تو بودی که در گوششم نجوا کردی معنای زندگی را.. تو بودی که یادم دادی دوست داشتن را! عاشـــــــــــــــــــق بودن را! و قول می دهم که برای همیشه عاشق بمانم! مــــــــــــــــادرم!
ته نوشت: مادرم! دوستت دارم همچون آب روان.... این آهنگ هدیه ی من به تمام مادرا... از دست غیبت تو شکایتی نمی کنم! تا غیبتی نباشد لذت حضور نبود!
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 16:58 ] [ منیره رضایی ]
کاش دهقان فداکار دو پیرا هن می داشت ! دومی را هم آتش می زد ، سر ایستگاه ؛ قطار ما را هم از حادثه می رهاند... چرا قطار ما همیشه پی حادثه می رود!!!!
[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 16:45 ] [ منیره رضایی ]
هوای دلم که ابری میشه ، هوس باریدن ابرهای چشمامو می کنم ! ببار! بریز بر دامنه های صورتم ! دلتنگ توام باران ! یاد بگیر از آسمون شهرم و ببار! انگار باید دست به آسمان ببرم و رو به سوی خدا کنم !!! هی روزگار.... چند وقتی است که از آسمان هم دور شدم... خداوندم ! دلم باران ! چشمم باران ! باران محبتت را برایم بفرست!
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:32 ] [ منیره رضایی ]
یه دل میگه نشم عاشق کس یه دل میگه پر رنگ و ریاست یه دل میگه پر از عشقم هنوز
یک بوم دو هوا سلطان قلبم بی تو سرابم ته نوشت: اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست.... دوسش دارم این اهنگو.... [ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 10:19 ] [ منیره رضایی ]
بهـــــــــــــار اومد ، برفا رو نقطه چین کرد خنده به دل ، مُردگی زمین کرد چقدر دلم فصل بهار رو دوست داشت! وا شدن پنجره ها رو دوست داشت بهــــــــــــــــار اومد ، پنجره ها رو وا کن من و با حسی دیگه آشنــــــــا کن یه حرف ، دو حرف ، حرفای من کتاب شد حیف که هنوز سوالام بی جواب شد بهــــار ! بهــــــــار ! صدا همون صدا بود صدای شاخه سار ریشه ها بود بهــــــــار ! بهــــــــار ! چه حس آشنایی صدات میاد اما خودت کجــــــایی؟ وا بکنیم پنجــــــــــــــــره ها رو یا نه؟ تازه کنیم خاطــــــــــره ها رو یا نه ؟ چقدردلم فصل بهار رو دوست داشت وا شدن پنجره ها رو دوست داشت ............................................... *دسته گلی بردار تا به استقبال بهار برویم ! به استقبال مهربان ترین فصل سال! *بهار فصل عاشقانه ها است ! عاشقانه هایتان مبارک! *بهترین دعا موقع تحویل سال خوشبختیه ی یه دوست خوبه! منو هم اون موقع از دعاهاتون فراموش نکنین * خودم که پیشاپیش آروزی خوشبختی واسه همتون کردم اونم از تهِ تهِ دلم! به امید خوشبختیه هموتون.... * پیشاپیش عیدتون مبارک همراه با بهترین ها
ته نوشت: بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی بوی تنگ ماهی دودی ....... چقدر من این آهنگو دوست دارم ! اینم عیدی ما [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 9:18 ] [ منیره رضایی ]
مرداب به رود گفت :
آری برای زلال بودن باید گذشت داشت و گذشت کرد ...
ته نوشت : گیله مرد... [ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 19:50 ] [ منیره رضایی ]
دعایت می کنم عاشق شوی ، بفهمی زندگی بی عشق بی معنا است!
دعایت می کنم با این نگاه خسته ، گاهی مهربان باشی ! به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی ! بیابی کهکشانی را درون آسمان خیره شب ها ، بخوانی نغمه ای با مهر!! دعایت می کنم در آسما ن سینه ات خورشید، مهری رخ بتاباند ! دعایت می کنم روزی زلالی قطره اشکی بیابد راه چشمت را ، سلامی از لبان بسته ات جاری شود با مهر !! دعایت می کنم یک شب تو راه خانه ی خود گُم کنی ، با دل بکوبی کوبه ی مهمان سرای خالق خود را ! دعایت می کنم روزی بفهمی با خدا تنها به قدر یک رگ گردن و حتی کمتر از آن فاصله داری، و هنگامی که ابری آسمان را با زمین پیوند خواهد داد ، مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی ! دعایت می کنم روزی خودت را گم کنی ، پیدا شوی در او ، دو دست خالی ات را پر کنی از حاجت و با او بگویی بی تو این معنای ((بودن)) سخت بی معنا است ! دعایت می کنم روزی بفهمی گرچه دوری از خدا ، اما خدایت با تو نزدیک است ! دعایت می کنم روزی دلت بی کینه باشد ، بی حسد ، با عشق ، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیدا است، شبانگاهی تو هم با عشق ، با نجوا بخوانی خالق خود را ، اذان صبحگاهی سینه ات پر کند از نور ، ببوسی سجده گاه خالق خود را!! دعایت می کنم عاشق شوی ، بگیرد آن زبانت ، دست و پایت گُم شود ، رخسارت گلگون شود ، آهسته زیر لب بگویی : آمـــــــــــــــــــــــدم!!!! به هنگام سلامِ گرمِ محبوبت و هنگامی که می پُرسد ز ِتو نام و نشانت را ندانی کیستی ؟؟! معشـــــوقِ عاشق ، عاشـــــــق ِ معشوق !! آری بگویی هیچ کس .... دعایت می کنم وقتی به دریا می رسی با موج های آبی دریا به رقص آیی ، و از جنگل تو درس سبزی و رویش بیاموزی . به سان قاصدک ها پیامِ نور امیدی بتابانی ، لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی ، به کام پُر عطش ، یک جرعه ی آبی بنوشانی ! دعایت می کنم روزی بفهمی در میان هستی بی انتها باید تو می بودی ،بیابی جای خود رادر میان نام و نقشه ی دنیا!! برایت آرزو دارم که یک شب یک نفر با عشق در گوش تو اسم رمز بگذشتن ز شب ، دیدار ِ فردا را به یاد آرد !! آه ! آه ! دعایت می کنم روزی بفهمی ای مسافر رفتنی هستی ، ببندی کوله بارت را ! تو را در لحظه های روشن با او ، دعایت می کنم ای مهربان همراه !! تو هم ای خوبِ من ، گاهی دعایم کن!
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 20:3 ] [ منیره رضایی ]
هر جمعه با آمدنش سوغاتی جز دلتنگی برایم نداشت!!! راست می گویند که عصر پنج شنبه ها آغاز وصال است و عصرجمعه پایان وصال!!! سوغاتی این جمعه من دردناک تر از این حرفاست.... دیگر این آروز که می گفتیم : الهی هر چه شکست دل نباشد هم معنی ندارد... چیز شکستنی بالاخره عمرش به پایان می رسد!!! اما همیشه از خدا خواستم یه چیز را : خدایا آن گونه زنده ام بدار تا نشکند دلی از زنده بودنم ته نوشت : گاهی سکوت بلندترین فریاد هاست ..... [ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ] [ 11:26 ] [ منیره رضایی ]
سلام!
یه سوال تا حالا شده که حس تنفر بهت دست بده ! این حس که از یکی یا چیزی بدت بیاد این چند روزه من دقیقا همین حس و حال و دارم ! احساس تنفر(!) البته نه از کسی یا از چیزی ! اصولا من آدمی نیستم که بخوام به راحتی از کسی متنفر شم اگه هم باشه لحظه ای و زودگذره! اما ایندفعه یه کوچولو قضیه فرق می کنه ! ایندفعه از خودم بدم اومده(!!) خودتون هزار تا فکر دیگه ای بکنید ، ولی اتفاقی ایه که افتاده ! نمی دونم ولی این چنده روزه اتفاقاتی داره میفته واسم که واقعا از خودم بیزار شدم !!!! گه گاهی که با خودم فکر می کنم اصلا باورم نمیشه که خودم باشم! بعد چند روزه نشستم با خودم دو دوتا چهارتا کردم ، کلی با خودم کلنجار رفتم تا این که به این نتیجه رسیدم : آی دختر!! این ره که تو می روی به ترکستان است... کلی بخوام بگم من آدم مغروریم ، آدمی نیستم که به این راحتی بیام و نقطه ضعف های خودمو جار بزنم ولی این بار دیگه غرورمو گذاشتم کنار ، اومدم نوشتم تا هر وقتی که اومدم سراغ غافله نور یاد حرف ها و پیمان هایی که با خودم بستم بیفتم ! اونوقته که متوجه میشم که کجام !!! اومدم اعتراف کنم ، اونم تو این روزا ! چون بیشتر از هر وقته دیگه ی به کمکشون نیاز دارم
ته نوشت : -خودت گفتی یک قدم از تو ، ده قدم از من ! من قدمم را برداشتم ، باقی با خودت ... -ای تو که نزدیکتر از رگ گردنی !نمی دانم که این روزها چشمانم کم سو شده است یا نه ؟ آخر چرا نمی بینــــــــــــــــــــــــــــمت...
[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 17:33 ] [ منیره رضایی ]
سلام!
تا چشمی بر هم زدیم محرمی دیگر هم از راه رسید... در کوچه و خیابان زن و مرد پیر و جوان همگی سیاه پوش حسین شده اند! با هر که حرف میزنی از محرم سخن می گوید... صدای آمدنش را چند روزی است که به خوبی می شنوم..
ديباچه ي عشق و عاشقي باز شود غافله نور هم این روزها جزو سیاه پوشان حسین میشود!!
ته نوشت : ای اجل! این چند روزه دور مارا خط بکش! وعده ما عصر عاشورا قتلگاه کربلا..... [ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 18:8 ] [ منیره رضایی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||